گنجینه نوشته های من

تا شقایق هست زندگی باید کرد

دوستان عزیزم لطفا بدون آدرس کامنت نزارین چون بدون خوندن حذف میشن ممنون که به وبلاگم میاین

|۹۱/۱۱/۰۵| 10:18|آران


چه زیباست

اگر حاجت دلت

با حکمت خدایت

یکی باشد ...

|۹۴/۰۵/۲۴| 20:31|آران|


و ساده لوحی در خانه ی ما موروثی است 

پدر تار می زد 

و می گفت جهان به آواز زنده است 

برادرم برای جنگ نامه می نوشت:

"تمامش کنید ابله ها

مگر نمی بینید

انسان کشته می شود"

و من فکر می کنم 

خاور میانه را

شعر نجات می دهد...

 

ناهید عرجونی

|۹۴/۰۵/۰۳| 11:56|آران|


همـــــه چیز

از جایی شروع شد که ...

گفتــــی دوستم داری !

گاهــــی

برای یک عمــــر بلاتکلیفی

بهـــــانه ای کافی است !

 


 " لیلا کردبچه "

|۹۴/۰۴/۰۵| 16:18|آران|


در شعر  بعدیم که آمدی

لباس چهار  خانه ات را بپوش

برای من بی خانه ...

|۹۴/۰۴/۰۵| 16:1|آران|


یک میلیون سال از آخرین دیدارمان می گذرد !

و من یک میلیون سال پیرتر شده ام !

و انگار قرار نیست هیچ گاه این شب به پایان برسد ....

 

چند " شب " دیگر باید صبر کنم ؟

چند " میلیون سال " دیگر ، بی تو ؟! ...

 

 

از : م . محمدی مهر

 

|۹۴/۰۲/۱۳| 9:53|آران|


فاصله
یا
تو
چه فرقی می کند ؟
هر دو مرا یاد یک چیز می اندازند
تنهایی .........

 

از : م . محمدی مهر

 

|۹۴/۰۱/۱۸| 11:34|آران|


فاصله
یا
تو
چه فرقی می کند ؟
هر دو مرا یاد یک چیز می اندازند
تنهایی .........

 

از : م . محمدی مهر

 

|۹۴/۰۱/۱۸| 0:19|آران|


می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم...

 

|۹۴/۰۱/۰۷| 14:41|آران|


گفتم این  عید به دیدار خودم هم بروم

 دلم از دیدن این آینه   ترسید چرا؟

 

" قیصر امین پور "

 

 
|۹۴/۰۱/۰۷| 13:39|آران|


چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو

قبول ندارم

به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی

حساب نکردی که من

به جز تو

هیچ ندارم ؟

 

|۹۴/۰۱/۰۴| 19:20|آران|


فرشته نبود

اما مهربان بود

بی پناهم که یافت

خانه ای ساخت برایم

از نور و آرامش

ومن با شکوه زیستم

دست هایش سفید بود و روشن

انگار

از چیدن ماه آمده بود

 

" رسول یونان "

 

|۹۳/۱۲/۲۲| 12:24|آران|


من 
می شکنم 
همچون بغض 
و میریزم زیر پایت 
وقتی که چشمهایت غصه دارند ! 
.....

من

میمیرم

به سادگی یک قطره اشک !

 

 

از : م . محمدی مهر

 

|۹۳/۱۲/۱۸| 10:38|آران|


نگذار هر کسی آمد و ماندنی نشد

تو را

دلت را

صداقتت را با خودش یدک بکشد...

که هر وقت از سر بی حوصلگی

از سر نبودن آرامشی

آمد و سراغت را گرفت

حالت را پرسید

دلت را قلقلک دادو باز رفت و گم شد

تو بمانی و چرا و اما و اگر...

آنکه میرود باید میرفته...

اصلا برای رفتن آمده بود...

تو هم برو.............

|۹۳/۱۱/۱۱| 10:43|آران|


شده ام همان زن چتر به دست نوشته های هجده سالگی هایم

 
دیگر هیچ بارانی خیسم نمی کند
 
سیاهی چتر تمام پاکی هارا در خود می بلعد
 
دلم برای خودم تنگ است..................

 

|۹۳/۱۱/۱۱| 10:43|آران|


خدایا ...

طاقت من را با طاق آسمانت اشتباه گرفته ای ...

این پیمانه

سال هاست که پر شده ...

 

|۹۳/۱۰/۲۹| 14:1|آران|


چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو

قبول ندارم

به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی

حساب نکردی که من

به جز تو

هیچ ندارم ؟

 

از : ناشناس

 

|۹۲/۱۱/۳۰| 23:42|آران|


با من بگو:

" وقتی که صد ها صد هزاران سال بگذشت، آنگاه..."

اما مگو "هرگز"

هرگز چه دور است، آه

هرگز چه وحشتناک،

هرگز چه بی رحم است...

 

از : اسماعیل خویی

|۹۲/۱۱/۳۰| 23:39|آران|


دلم تنگ است ،

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت ازکوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم

چرا در قلب من

پاییز

طولانی است

 

از : ناشناس


|۹۲/۱۱/۳۰| 23:37|آران|


عروسک ها می آیند و می روند

عروسک ها گریه می کنند و می خندند
تجارت می کنند
گناه می کنند
عروسک ها به هم خیانت می کنند
و روزگار همیشه با عروسک هایش بازی می کند
عروسک همه زندگیش کاغذ بازی می کند
و تمام عمرش را صرف می کند برای جمع کردن یک مشت کاغذ رنگی
بعد رویاهایش را با کاغذ رنگی میسازد
قصه میسازد
شادی میسازد
مشهور میشود طوری که همه عروسک ها و مترسک ها و آدم آهنی ها برایش خم و راست می شوند
عروسک با کاغذ رنگی هایش زندگی می کند
عروسک میمیرد با گناه هایش 
اما بدون کاغذ رنگی هایش

|۹۲/۱۱/۳۰| 23:14|آران|


آلبومی قدیمی ام،

در زیرزمین خانه ای کلنگی

که واحدهایش را پیش فروش کرده اند.

در انتظار دستی جامانده در اعماق

که شاید آجرها نمی گذارند

خاطره ای فروریخته را ورق بزند

 

نجاتم بده!

در من هنوز لبخندی هست

که می تواند چیزی یادت بیاورد...

 

 

از : لیلا کردبچه

 

|۹۲/۱۱/۲۷| 12:28|آران|


همـــــه چیز

از جایی شروع شد که ...

گفتــــی دوستم داری !

گاهــــی

برای یک عمــــر بلاتکلیفی

بهـــــانه ای کافی است !



 " لیلا کردبچه "

|۹۲/۱۱/۲۵| 15:39|آران|


عاشق

بیماری است که

حالش خوب است


"مژگان ضحاکی 

|۹۲/۱۱/۱۵| 12:53|آران|


عشق این روزها

نفس گیر شده

کاش داور

سوت پایان را بزند.



 " کاوه دارابی "


|۹۲/۱۰/۲۲| 22:27|آران|



روزي مهمانها ي بسيار، سر زده به خانه او امدند.تا مهمانها ساختمان 40 طبقه اي را با آسانسور نسبتا پر سرعت طي كنند،او ماسك 5 دقيقه اي خود را شسته بود و با صورت خوش آب و رنگ درب مي گشود.

گفتم آب و رنگ!:نه از آن آب و رنگها كه حاصل كرة محلي بود و شير تازه نــــــــــــــــــه كره كه چاق مي كند،LDL را بالا مي برد،نـــــــــه از اين اب و رنگها ،كه با تاتو روي صورتت هميشگي مي شود.از اين رژ ها و رژ گونه اي دائم. خط لبهاي ماندگار بعله.

داشتم مي گفتم،مهمانها نشستندو چاي و ميوه خوردند.حال ديگر وقت شام بود.كوكب خانم كه زن با سليقه ي بود فوري به مطبخ رفت. برنج نيم اماده را در آب ريخت.ظرف خورش قرمه سبزي هاني را يكي پس از ديگري به داخل سطل زباله ريخت(وا به خاطر با سليقه بودن نه اينكه كسي نفهمد) خورش قيمه را هم همينطور.هود را زد تا بوي ناگت در حال سرخ شدن مشام كسي را نيازارد و به طرفه العيني ميزي چيد از اين سر تا آن سر.

كوكب خانم دهة 90 نه چيني داشت و نه چروكي نه خط اخمي و نه دست شير دوشيده اي و پشت آن موهاي هميشه آراسته،ايده هاي جديد در ذهن مي پروراند. مثل اينكه يادم باشد اينبار عذرا خانم كلفت همسايه روبرويي را بگويم كه بيايد.بد است مهمانها تنها بمانند،هر چند در عصر ارتباطات،تلفن،پيامك چه معني دارد كسي سر زده بيايد. بي فرهنگــــــــــــــــــــــــــــ ها



 


|۹۲/۱۰/۱۸| 19:22|آران|



کسی چه می داند ؟

شاید یاسین

همان یا حسین

باشد که بی سر است


" ؟ "

|۹۲/۱۰/۰۳| 12:28|آران|


عزیز دلم

جای بوسه هایت 
پر پر میزند
برروی لبانم
چقدردلگیراست بی تو
این بامدادان عطراگین پاییزی
ومن
چشم به راه
نوبرانه اغوشتو هست
م
|۹۲/۰۹/۱۰| 12:38|آران|



آن روزها

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم به روی هرچه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشد

گویی میان مردمکهای

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

......

فروغ فرخزاد

|۹۲/۰۹/۰۲| 11:15|آران|



باغچه را هنوز برف پوشانده است

با اينكه تا بهار فاصله اي نيست

من رد پاي زائرانت را مي بينم

وقتي شاخه هاي لخت انار روضه مي خوانند

و باد نشسته پاي درخت انگور ، سينه مي زند . . .

عاشورا با تلي از گريه ، كوچه را پر كرده است

و دستهاي ابالفضل روي شانه هاي كودك همسايه ، زنجير مي زند

دستهاي مادرم كه از تكيه برگشته

عطر فرات دارد

و خانه را بوي قيمه فرا گرفته است

هوس مي كنم بگريم

و برفهاي باغچه آب مي شوند

چادري از جنس گل يخ

كوچه را شمع مي پاشد

و مادر، پي گريه اش

نذر سالهاي گذشته را ادا مي كند . . .

ماه طلوع مي كند

برف ، مثل نگاه من سياه مي پوشد



 " محمد حسين صفري "

|۹۲/۰۸/۱۱| 13:43|آران|


مشب

دریاها سیاه اند

باد زمزمه گر سیاه است

پرنده و گیلاس ها

سیاه اند

دل من روشن است

تو خواهی امد ...


" شمس لنگرودی "

|۹۲/۰۷/۰۷| 14:12|آران|