گنجینه نوشته های من

تا شقایق هست زندگی باید کرد

دوستان گرامی هر کدوم از شما کامنت توهین آمیز با آدرس وبلاگ من دریافت کردین به اطلاع شما میرسونم این کار توسط شخص یا اشخاص معلوم الحالی صورت میگیره که دوستان بنده رو برای عقده گشایی انتخاب کرده من از شما معذرت خواهی می کنم

باید دامپزشک باشی تا بفهمی بعضیا چشونه باور کن:/

منم كه هيچي از این علم نمیدونم پس درکش نمیکنم

برچسب‌ها: یافتن مزاحم
|۹۲/۰۷/۰۱| 23:10|آران


دوستان عزیزم لطفا بدون آدرس کامنت نزارین چون بدون خوندن حذف میشن ممنون که به وبلاگم میاین

|۹۱/۱۱/۰۵| 10:18|آران


همـــــه چیز

از جایی شروع شد که ...

گفتــــی دوستم داری !

گاهــــی

برای یک عمــــر بلاتکلیفی

بهـــــانه ای کافی است !

 


 " لیلا کردبچه "

|۹۴/۰۴/۰۵| 16:18|آران|


در شعر  بعدیم که آمدی

لباس چهار  خانه ات را بپوش

برای من بی خانه ...

|۹۴/۰۴/۰۵| 16:1|آران|


چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو

قبول ندارم

به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی

حساب نکردی که من

به جز تو

هیچ ندارم ؟

 

از : ناشناس

 

|۹۲/۱۱/۳۰| 23:42|آران|


با من بگو:

" وقتی که صد ها صد هزاران سال بگذشت، آنگاه..."

اما مگو "هرگز"

هرگز چه دور است، آه

هرگز چه وحشتناک،

هرگز چه بی رحم است...

 

از : اسماعیل خویی

|۹۲/۱۱/۳۰| 23:39|آران|


دلم تنگ است ،

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت ازکوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم

چرا در قلب من

پاییز

طولانی است

 

از : ناشناس


|۹۲/۱۱/۳۰| 23:37|آران|


عروسک ها می آیند و می روند

عروسک ها گریه می کنند و می خندند
تجارت می کنند
گناه می کنند
عروسک ها به هم خیانت می کنند
و روزگار همیشه با عروسک هایش بازی می کند
عروسک همه زندگیش کاغذ بازی می کند
و تمام عمرش را صرف می کند برای جمع کردن یک مشت کاغذ رنگی
بعد رویاهایش را با کاغذ رنگی میسازد
قصه میسازد
شادی میسازد
مشهور میشود طوری که همه عروسک ها و مترسک ها و آدم آهنی ها برایش خم و راست می شوند
عروسک با کاغذ رنگی هایش زندگی می کند
عروسک میمیرد با گناه هایش 
اما بدون کاغذ رنگی هایش

|۹۲/۱۱/۳۰| 23:14|آران|


آلبومی قدیمی ام،

در زیرزمین خانه ای کلنگی

که واحدهایش را پیش فروش کرده اند.

در انتظار دستی جامانده در اعماق

که شاید آجرها نمی گذارند

خاطره ای فروریخته را ورق بزند

 

نجاتم بده!

در من هنوز لبخندی هست

که می تواند چیزی یادت بیاورد...

 

 

از : لیلا کردبچه

 

|۹۲/۱۱/۲۷| 12:28|آران|


همـــــه چیز

از جایی شروع شد که ...

گفتــــی دوستم داری !

گاهــــی

برای یک عمــــر بلاتکلیفی

بهـــــانه ای کافی است !



 " لیلا کردبچه "

|۹۲/۱۱/۲۵| 15:39|آران|


عاشق

بیماری است که

حالش خوب است


"مژگان ضحاکی 

|۹۲/۱۱/۱۵| 12:53|آران|


عشق این روزها

نفس گیر شده

کاش داور

سوت پایان را بزند.



 " کاوه دارابی "


|۹۲/۱۰/۲۲| 22:27|آران|



روزي مهمانها ي بسيار، سر زده به خانه او امدند.تا مهمانها ساختمان 40 طبقه اي را با آسانسور نسبتا پر سرعت طي كنند،او ماسك 5 دقيقه اي خود را شسته بود و با صورت خوش آب و رنگ درب مي گشود.

گفتم آب و رنگ!:نه از آن آب و رنگها كه حاصل كرة محلي بود و شير تازه نــــــــــــــــــه كره كه چاق مي كند،LDL را بالا مي برد،نـــــــــه از اين اب و رنگها ،كه با تاتو روي صورتت هميشگي مي شود.از اين رژ ها و رژ گونه اي دائم. خط لبهاي ماندگار بعله.

داشتم مي گفتم،مهمانها نشستندو چاي و ميوه خوردند.حال ديگر وقت شام بود.كوكب خانم كه زن با سليقه ي بود فوري به مطبخ رفت. برنج نيم اماده را در آب ريخت.ظرف خورش قرمه سبزي هاني را يكي پس از ديگري به داخل سطل زباله ريخت(وا به خاطر با سليقه بودن نه اينكه كسي نفهمد) خورش قيمه را هم همينطور.هود را زد تا بوي ناگت در حال سرخ شدن مشام كسي را نيازارد و به طرفه العيني ميزي چيد از اين سر تا آن سر.

كوكب خانم دهة 90 نه چيني داشت و نه چروكي نه خط اخمي و نه دست شير دوشيده اي و پشت آن موهاي هميشه آراسته،ايده هاي جديد در ذهن مي پروراند. مثل اينكه يادم باشد اينبار عذرا خانم كلفت همسايه روبرويي را بگويم كه بيايد.بد است مهمانها تنها بمانند،هر چند در عصر ارتباطات،تلفن،پيامك چه معني دارد كسي سر زده بيايد. بي فرهنگــــــــــــــــــــــــــــ ها



 


|۹۲/۱۰/۱۸| 19:22|آران|



کسی چه می داند ؟

شاید یاسین

همان یا حسین

باشد که بی سر است


" ؟ "

|۹۲/۱۰/۰۳| 12:28|آران|


عزیز دلم

جای بوسه هایت 
پر پر میزند
برروی لبانم
چقدردلگیراست بی تو
این بامدادان عطراگین پاییزی
ومن
چشم به راه
نوبرانه اغوشتو هست
م
|۹۲/۰۹/۱۰| 12:38|آران|



آن روزها

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم به روی هرچه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشد

گویی میان مردمکهای

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

......

فروغ فرخزاد

|۹۲/۰۹/۰۲| 11:15|آران|



باغچه را هنوز برف پوشانده است

با اينكه تا بهار فاصله اي نيست

من رد پاي زائرانت را مي بينم

وقتي شاخه هاي لخت انار روضه مي خوانند

و باد نشسته پاي درخت انگور ، سينه مي زند . . .

عاشورا با تلي از گريه ، كوچه را پر كرده است

و دستهاي ابالفضل روي شانه هاي كودك همسايه ، زنجير مي زند

دستهاي مادرم كه از تكيه برگشته

عطر فرات دارد

و خانه را بوي قيمه فرا گرفته است

هوس مي كنم بگريم

و برفهاي باغچه آب مي شوند

چادري از جنس گل يخ

كوچه را شمع مي پاشد

و مادر، پي گريه اش

نذر سالهاي گذشته را ادا مي كند . . .

ماه طلوع مي كند

برف ، مثل نگاه من سياه مي پوشد



 " محمد حسين صفري "

|۹۲/۰۸/۱۱| 13:43|آران|


مشب

دریاها سیاه اند

باد زمزمه گر سیاه است

پرنده و گیلاس ها

سیاه اند

دل من روشن است

تو خواهی امد ...


" شمس لنگرودی "

|۹۲/۰۷/۰۷| 14:12|آران|



خدایا

تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.

کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.

بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.

و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!

مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده

و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.

خدای من!

چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!

ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش

چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده



 
"  فرازی از دعای عرفه ترجمه دکتر علی شریعتی "

|۹۲/۰۷/۰۳| 19:46|آران|


خدای خوبِ من؛

زندگی به سختی اش می ارزد؛

اگر تو در انتهای هر قصه ایستاده باشی ...


|۹۲/۰۷/۰۳| 19:31|آران|



این روزها

چین و چروک دست های پدرم هم واگیر دارد

با هر نوازشش

قلبم چند پاره می شود.



 " مجیـــــــــد دامغانی "

|۹۲/۰۶/۱۹| 0:25|آران|


پدرم آرزوهایم را قورت می داد تا چشمانم مه گرفت چون دستش مانند پای برادرم همیشه لُخت بود ... چقدر صورتم بوی زحمت می گیرد وقتی نوازشم می کند! 

|۹۲/۰۵/۲۳| 1:49|آران|


ناراحت نباش پدر ... همین " نان حلال " که در می آوری می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند . این روزها نان حلال در آوردن عرضه می خواهد که تو داری پدرم ... دستت را می بوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت می بینم . 

|۹۲/۰۵/۲۳| 1:48|آران|


شانه هاي تو
همچو صخره هاي سخت و پر غرور
موج گيسوان من در اين نشيب
سينه مي کشد چو ابشار نور
شانه هاي تو
چون حصارهاي قلعه اي عظيم
رقص رشته هاي گيسوان من بر ان
همچو رقص شاخه هاي بيد در کف نسيم
شانه هاي تو
برج هاي اهنين
جلوه ي شگرف خون و زندگي
رنگ ان به رنگ مجمري مسين
در سکوت معبد هوس
خفته ام کنار پيکر تو بي قرار
جاي بوسه هاي من به روي شانه هات
همچو جاي نيش اتشينمار
شانه هاي تو
در خروش افتاب داغ پر شکوه
زير دانه هاي گرم و روشن عرق
برق ميزند چو قله هاي کوه
شانه هاي تو
قبله گاه ديدگان پر نياز من
شانه هاي تو
مهر سنگي نماز من
فروغ فرخزاد
|۹۲/۰۵/۰۶| 10:47|آران|



زندگی

مثل خیاریست

که روییده به جالیز

تهش تلخ و

سرش چرک و

و میانش لزج و لیز

ولی با این همه بازهم

ویار آور و

باز هم

هوس انداز و

دل انگیز


"  ایمان فخار "

|۹۲/۰۴/۳۱| 13:49|آران|


جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت،

سر را به تازیانه او خم نمی کنم،

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم،

زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم.

با تازیانه های گرانبار جانگداز،

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است،

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

بیمی به دل ز مرگ ندارم، که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من،

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را،

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک،

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را!

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام،

یکدم مرا به گوشه ی راحت مرا رها مکن،

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا!

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز،

شادم از این شکنجه خدا را، مکن دریغ،

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را !

منشین که دست مرگ زبندم رها کند،

محکم بزن به شانه من تازیانه را ... "فریدون مشیری

|۹۲/۰۴/۱۶| 11:37|آران|



 
سعدی
 

ساقی بده آن شراب گلرنگ

مطرب بزن آن نوای بر چنگ

کز زهد ندیده‌ام فتوحی

تا کی زنم آبگینه بر سنگ

خون شد دل من ندیده کامی

الا که برفت نام با ننگ

عشق آمد و عقل همچو بادی

رفت از بر من هزار فرسنگ

ای زاهد خرقه پوش تا کی

با عاشق خسته دل کنی جنگ

گرد دو جهان بگشته عاشق

زاهد بنگر نشسته دلتنگ

من خرقه فکنده‌ام ز عشقت

باشد که به وصل تو زنم چنگ

سعدی همه روز عشق می‌باز

تا در دو جهان شوی به یک رنگ

|۹۲/۰۴/۰۵| 10:29|آران|


دلم تنگ است

مثل لباس سال‌های دبستانم

مثلِ سال‌های مأموریت‌های طولانیِ پدر

که نمی‌فهمیدم

وقتی می‌گویند کسی دور است،

یعنی چقدر دور است.


 " لیلا کردبچه "

|۹۲/۰۳/۰۱| 12:38|آران|


زمين پر از فرشتگان كوچك و خوش حال است 
كه دستِ ياري تو از نگاهشان بال است
چو دست در دست هم نهيم و برخيزيم 

وطن پر از فرشتگان‌‌ خوش پر و بال است 
مهدی نجفی


|۹۲/۰۲/۰۹| 11:49|آران|


جرالدین دخترم، اینجا شب است. یک شب نوئل، درقلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند ونه برادر و خواهرت وحتی مادرت، بزحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق پیش از مرگ برسانم. من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر ترا از چشمخانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی، آنجا، در پاریس افسونگر بروی آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزه لیزه هنرنمایی میکنی!، اینرا میدانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و در آن ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پرنور و پرشکوه، نقش آن "شاهدخت ایرانی" است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آورگلهایی که برایت فرستاده اند، ترا فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار .

من پدر تو هستم جرالدین!، من چارلی چاپلین هستم، وقتی بچه بودی شبهای دراز بربالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم، قصه "زیبای خفته در جنگل" قصه "اژدهای بیدار در صحرا". خواب که به چشمانم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: اش...برو در رویای خفته ام، رویا می دیدم. جرالدین! رویا، رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می دیدم پری روی، فرشته ای میدیدم بروی آسمان که می رقصید و می شنیدم، تماشاگران را که می گفتند، دختره را می بینی؟! این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته؟ چارلی؟! آره من چارلی هستم! من دلقک پیری بیش نیستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم جرالدین! در آن شبها، در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من بخواب میرفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم، چارلی؟ آیا این بچه گربه ترا نخواهد شناخت؟ تو مرا نمی شناسی جرالدین! در آن شبهای دور، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع میکرد. این داستان من است، من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را کشیده ام، وازاینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی ازغرور در دلش موج می زند، اما سکه صدقه رهگذرخودخواهی آنرا می خشکاند احساس کرده ام، با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد.
داستان من بکار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم، بدنبال نام تو نام من هست، چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر ار آنچه آنان خندیدند خود گریستم، جرالدین! در دنیایی که تو زتدگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست، نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون میایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا بمنزل می رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس، و اگرآبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباسهای بچه اش نداشت، پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام، فقط این نوع خرج های ترا بی چون و چرا قبول کند، اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .
گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار با خود بگو، "من هم یکی ازآنان هستم". بله تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای اورانیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم، از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است، در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید زیباتر از تو! چالاک تر از تو! و مغرورتر از تو! آنجا ازنور کورکننده نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست، نور افکن رقاصان کولی تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن، آیا بهتر از تو نمی رقصند؟! اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد، همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند، و این را بدان که در خانواده چارلی هرگزکسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بگوید.

من خواهم مردو تو خواهی زیست. امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر، اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در سیرک می زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان، روی زمین استواربیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند، شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد، آن شب این الماس، ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی ترا گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند، دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. او برای تعریف یک دلی شایسته تر از من است .

|۹۲/۰۱/۲۶| 13:40|آران|